شاهین کلانتری می گوید: ما آیندگانیم! این جمله اش را خیلی دوست دارم.

می دانم، می دانم، می دانم، شاید خواننده ای که شما باشی، با پوزخند جوابم را بدهی، پوزخندت معمولا از دو مدل تجاوز نمی کند: 1- دلت خوش است ها! من چه کار به کار این حرف ها دارم؟ تو هم به جای این حرف ها بشین درست را بخوان! 2- حال داری ها! اگر حوصله حرف زدن داری، بشین چندتا جمله قلمبه سلمبه ردیف کن برای کپشن امروزم، سعی کن ترجیحا یکجوری بنویسی که به ژست شاعرانه ام در عکس هم بیاید! در ضمن خیلی هم طولانی نباشد، می دانی که مردم این روزها دیگر به "آن" صورت حوصله خواندن ندارند!

( :| )

شاید مخاطبی که شما باشی واکنش های دیگری هم نشان بدهی، اما گفتگوی من بیشتر با هم سن های خودم است. (و طبق شناخت نسبتا اندکی که از خودمان دارم، همین دو جمله بالا برای دسته بندی قریب به هشتاد درصد ما دهه هفتادی ها و هشتادی ها، کفایت می کند!)

شاید چیزهایی که امروز داریم (یا نداریم!) آنقدر زیاد شده باشند که دیگر نتوانیم عظمت این نقل قول را بفهمیم. عظمت "آینده" خطاب شدن را!

اینکه "آینده" اسمی باشد که روی "تو" بگذارند، جمله عجیبی ست! یک جور امید، نوعی نوید، یک جور افتخار پنهان در پس خود دارد.

رویای فردا را دیدن (حتی شده در غریب ترین تخیلاتمان) "اتفاقا" در همین شب های ابری ست که لزومش بیشتر می شود. در همین روز های غرق در خفگی امروز است که تصورش ضروری تر می شود.

یک چیز دیگر را هم می دانم، می دانم که "اکنون" شاید کمی تلخ تر از آن باشد که بخواهیم به شیرینی فردا هم فکر کنیم، اما اغلب یک راهی هست. بعضی وقت ها زندگی را مثل جریان آب می بینم، یک وقت هایی می شود رود خروشان، می شوید و می برد، هم به درد آب تنی ات می خورد و هم به درد خنک کردن هندوانه بعدازظهرت، یک وقت هایی هم می شود آّب باریکه. (باریکه ی باریکه ی باریکه ی باریکه!) اما نکته اش اینجاست، حتی آب باریکه هم قدرت انعطاف پذیری اش را حفظ می کند. تمام معجزه اش در همین است. در هر حالتی، آب مسیرش را از بین سنگریزه و قلوه سنگ، شن و ماسه، گل و لجن(شما اسمش را هرچیزی که بیشتر می پسندید بگذارید) پیدا می کند. حجم موانع ابدا مهم نیست. چون آب، از خودش شکلی ندارد. به هرشکلی درمی آید که طبیعت اطرافش بخواهد. و راهش را باز می کند. به همین سادگی :)

نمی گویم اعجاز "کون فیکون" فردای صبحی که به "آینده" بودنت ایمان بیاوری، اتفاق خواهد افتاد. چون دنیا از منطق خاص خودش پیروی می کند. شاید برای   اتفاق کون فیکونی که من و تو امروز رویایش را می بینیم، فرداهای زیادی نیاز باشد. اما یک چیز واضح است! دنیا هیچ وقت زیرقولش نمی زند. و هیچ وقت فراموش نمی کند، وقتی که تو به سادگی بگویی، من "کون فیکون" می خواهم.

فقط اگر هرکداممان، یک لحظه، به خودمان فکر کنیم. فقط برای یک لحظه عمیقا خودخواه شویم و صادقانه به خودمان فکر کنیم. چه می خواهیم؟ چیزی هست که بخواهیم؟ چیزی که خوشحالمان کند؟ مدرک و پول و ظاهر شیک و تعدد تعداد دوست پسر/دختر هایت و ... را نمی گویم! یک خرده فراتر از این چیزها فکر کن. یک کاری که وقتی انجامش می دهی، احساس کنی که در آن لحظات چه بی اندازه خوشبخت به نظر می رسی. اگر هرکداممان رنگ خودمان را به این بوم سیاه و سفید بپاشیم، شاید کون فکیون ها هم اتفاق افتادند. خدا را چه دیدی؟...

در این زمانه بی رنگ و تاریک(می دانید که چه می گویم، پس احتیاجی به افزودن پیاز داغ نیست!) خیلی هاییم که هنوز رنگمان را نشناختیم، اگر "خانه" هشتادمیلیون نفریمان را ما رنگ نکنیم، پس چه کسی فردا را به اینجا خواهدآورد؟ آخر "ما" آیندگانیم.

پی نوشت : 

به جز عده ی بیشماری که من تا به حال دور و برم دیده ام، شاید خیلی های دیگر هم باشند که زندگی را حتی قشنگ تر از من بلد باشند، گفتم که آمارم را براساس دوست و آشنا گفتم. (پس اگر زندگی را قشنگ تر از من می دانید، برایم بنویسید، مشتاق خواندنم)