از اولش هم دلم یکجورهایی با این کتابش نبود. بیشتر دلم می خواست همان کتاب زندگی بهترش را بخرم. ولی چون دیدم که پشت جلد این کتاب جدیدش نوشته که تمام قصه های زندگی بهتر به علاوه یک قصه اضافه تر در این کتاب چاپ شده، تصمیم گرفتم که این کتاب را بگیرم. با خودم گفتم که این یکی به جای دوقصه هیجان انگیز، سه قصه هیجان انگیز دارد! (یک نگاه تاحدودی بازاری به مساله که چوبش را هم تمام و کمال خوردم :/ ). به خاطر این نگاه بازاری ام، بدبختی زیادی را هم تحمل کردم. پیاده روی های طولانی با پاهای داغون و نابود شده آن هم در هوای گرم. جور کردن پول آن هم در این شرایط بی پولی! و خلاصه این چیز ها. حالا امروز که بالاخره بعد از این همه بدبختی کتاب را خریدم، با خواندن سی چهل صفحه از فصل اول کتاب، یکجور هایی حالم گرفته شد و حوصله ام سررفت. انگار که انتظار کیک شکلاتی قنادی بی بی را داشته باشی و بعد، در جعبه را که باز می کنی، چشمت بیوفتد به میکادو! 

البته یک حسی هم هرزگاهی بهم می گوید که بهتر است زود قضاوت نکنم و به خواندنش ادامه بدهم، شاید یک چیزی که خوشحالم کند و ارزشش را داشته باشد هم در ادامه قصه پیدا شود. می دانم این حس کی ها به سراغم می آید، وقت هایی که بعد از یک یا دو یا سه تلاش نافرجام برای رسیدن به چیزی که خوشحالی و رضایت حقیقی ام را به ارمغان بیاورد، باز هم چیزی دستم را می گیرد که می دانم خوشحالم نخواهدکرد! و من تهش به خودم می گویم که کمند! شاید این داستان پیدا کردن چیزی که باعث خوشحالی از ته دل تو شود، یک افسانه بیشتر نبوده که نمی دانم اولین بار چه کسی از خودش درآورده و حالا به گوش تو رسیده! یک چیزی در مایه های کیمیا برای کیمیاگرها! که هیچ گاه به آن نرسیدند. و ما امروزه از لحاظ علمی هم خوب می دانیم که هرگز هم به آن نمی رسیدند، (هرچقدر هم که جان می کندند!) بعضی وقت ها (یعنی اغلب وقت ها!) به این فکر می کنم که شاید این قضیه من هم چیزی شبیه به ماجرای کیمیا و کیمیاگرها باشد. من هیچ وقت قرار نیست دستم به کیمیا برسد، نه به خاطر اینکه شاید به اندازه کافی تلاش نمی کنم یا نمی گردم، بلکه به خاطر اینکه اصلا کیمیایی وجود ندارد! فقط چیزی که برایم نامعلوم است و کنجکاوم که بدانم این است که اولین بار چه کسی این ایده احمقانه به دنبال کیمیا گشتن را به جان دیگران می اندازد؟! و دیگر اینکه از کجا می شود بفهمیم که چیزی که به دنبالش می گردیم، کیمیاست یا حقیقت دارد؟

البته این وسط یک چیزی هم هست که ممکن است ترس و وحشت ناشی از این تفکر را که هرلحظه به تو یادآوری می کند که در اصل هیچی نیستی جز یک بیچاره سرگشته که به دنبال سراب می دود، توجه به این قضیه باشد که شاید به دنبال کیمیا گشتن، کیمیاگرها را به کیمیا نرساند، اما باعث شد که علمی به نام شیمی شکل بگیرد که خود دروازه ای بود به یک دنیا تازگی، اختراع و شکوفایی، و نه فقط یک کیمیای خالی! 

شاید این عوضی کتاب خریدن من هم قرار نباشد که مرا به آن رضایتی که از خواندن کتاب به دنبالش بودم برساند، اما دروازه ای می شود به سمت یک دنیای کاملا جدید که من حتی فکرش را هم نمی توانستم بکنم. 

از کجا می توانم انقدر مطمئن باشم؟ خب کی گفته که من مطمئن هستم؟! هیچ اطمینانی در کار نیست! :) فقط، امید است که باشد...