HCF title

"Halt and Catch Fire"

توقف و شعله ور شدن! معنا تحت الفظی عنوان همین می تواند باشد.

اما درباره کاربرد و  اینکه این عنوان عجیب وغریب اصلا از کجا آمده و فلسفه انتخاب یکچنین اسمی برای این سریال چه می تواند باشد، خودش جای بحث طویلی دارد که من سعی دارم در اینجا خیلی مختصر از آنچه که خودم فهمیدم بنویسم. ( چرا که نیتم از نوشتن  این پست، بیشتر تحلیل و توضیح فلسفه خود سریال بود تا اسمش! اما خب برای شروع شناخت هر موجودی، بهتر است اول اسمش را بدانیم تا اولین قدم در شناختش را برداشته باشیم! حتی اگر این موجود به معنای واقعی کلمه یک "سریال" باشد! )

این بخشش فنی تر است و بیشتر مربوط به اسم سریال است، اگر علاقه ای به جزئیات در این حد فنی ندارید راحت فاکتورش بگیرید :)

اینطور که در ویکی پدیا تعریف شده، halt and catch fire یا به اختصار HCF ، یک عنوان است که برای اشاره به یک دستور خاص در زبان اسمبلی ( از اولین زبان های برنامه نویسی نزدیک به ماشین ) به وجود آمده. گفته شده که یک چنین دستورالعملی اولین بار در حدود پنجاه سال قبل  به عنوان یکی از امکانات تحت توسعه شرکت IBM در سری کامپیوتر های system/360 این شرکت معرفی شده. اما اینطور که من متوجه شدم اولین بار در سال 1977 است که این دستورالعمل به شکلی عملی در ساخت یک ریزپردازنده به نام Motorola 6800 معرفی شده و به کار برده می شود. ( یعنی در اصل نه توسط خوده ابداع کننده اش که به نظر IBM باشد! ) انگار این دستورالعمل ابتدا به صورت یک موجود خیالی توسط IBM مطرح شده و بعد به وسیله توسعه دهندگان و مهندسینی که نظرشان به بخش "توقف و شعله کشیدن" ماجرا جلب شده، وارد دنیای واقعیت می شود. 

حالا  کار این دستور العمل چیست؟ آیا واقعا قرار است CPU را به آتش بکشد؟! خب، نه دقیقا! کاری که این کد می کند در اصل این است که پردازنده را درگیر یک حلقه بی پایان از خواندن پی در پی اطلاعات می کند. به طوری که از نظر کاربر اینطور به نظر می رسد که انگار کامپیوتر قفل کرده (شاید هم خاموش کند!) و تنها راه برای ادامه کار ریست کردن باشد. اما از دید فنی تر، CPU درگیر عملیاتی بی پایان از خواندن پرسرعت اطلاعات می شود. که در اصطلاح می گویند "آتش می گیرد!" .

و حالا اصل مطلب

حالا که کمی تاریخچه فنی قضیه را برایتان در آوردم بهتر است به خود سریال برگردیم. از همان ابتدای شنیدن نامش، باید حدس بزنیم که با چیز عجیب و غریبی سر و کار داریم. در قسمت اول از فصل اول این سریال، توضیح دراماتیک تری از تاریخچه ای که گفتم برایمان شرح داده می شود:

:HALT AND CATCH FIRE

An early computer command that sent the machine into a race condition, forcing all instructions to compete for superiority at once

Control of the computer could not be regained

توقف و شعله ور شدن :

یک دستور العمل کامپیوتری قدیمی که با وادار ساختن تمام دستورات برای رقابت بر سر رسیدن به اولویت، به طور همزمان، سرعت کامپیوتر  را به شدت بالا می برد. 

بعد از آن کامپیوتر از کنترل خارج می شود.

شاید تاریخچه ای که من شرح دادم خیلی نتواند چیزی از خط مشی خود سریال را برای آدم روشن کند اما تعریفی که در قسمت اول، از این کد به مخاطب ارائه می شود، بدون شک می تواند برای معرفی خود سریال هم کاربرد داشته باشد. سریال، سفری ست بلند که از روز های پرشکوه و پرالتهاب دوران پارینه سنگی کامپیوتر ها شروع می شود و با رسیدن به اولین ارتباطات انسانی که از دل این موجودات سیم پیچ شده برقرار می گردد، به پایان می رسد. 

اما این، داستان سریال نبود، این تنها بستر سریال بود که من گفتم. قصه اصلی این سریال، قصه آدم هاست. آدم هایی متفاوت. آدم هایی عجیب با رویا هایی بزرگ که تو گویی سرنوشتشان با یکدیگر و با دنیای کامپیوتر ها گره عجیبی خورده است! آن ها با یکدیگر اختلاف پیدا می کنند، دعوا می کنند، از یکدیگر متنفر می شوند، به هم پیوند می خورند، با هم می خندند، به هم خیانت می کنند،  گاه دلباخته هم می شوند، از هم جدا می شوند، و باز، در نهایت نیرویی این چهارنفر را در زندگی دوباره به یکدیگر می رساند. انگار که چیزی در این چهارنفر آن ها را به یکدیگر پیوند داده. 

اندر مقامات دوز درام در معقوله Halt And Catch Fire

درام، به زبان ساده و اینطور که من فکر می کنم، یعنی: "علم تحلیل  انسان های خاکستری". انسان هایی نه بد و نه خوب. انسان هایی که نه می توان جزو فرشته ها دسته بندیشان کرد و نه می شود شیطان مطلق خواندشان، بلکه به سادگی "آدم" نامیده می شوند. (مناسب ترین اسمی که می شود روی این دوگانه ناشناخته گذاشت.) درام یعنی وقتی برسد که تو نتوانی در داستانی که شاهدش هستی، آدم بده یا آدم خوبه ماجرا را با قاطعیت مشخص کنی. شاید بتوانی "همه" را محکوم کنی، یا برای "همگی" اشک بریزی اما نمی توانی کسی را به تنهایی تبرئه یا محکوم کنی. همین اتفاقی که در این سریال بار برای من افتاد. اوقاتی که نمی توانستی هیچ کس را به تنهایی سرزنش کنی. من تضاد ها را می دیدم، اشک هایی که ریخته می شد و فریاد هایی که دیوانه وار برمی خاست. و باز هم نمی توانستی آن که را  که اشک می ریزد بی گناه یا آن که فریاد می کشد را، به سادگی گناهکار بخوانی. درام چیز دیگری نیز هست. درام هنر شگفت زده کردن مخاطب است. گاه چه بی رحمانه جنبه های تاریک قهرمانت را به رخت می کشد و گاه صحنه هایی را که حس می کنی این ضدقهرمان لعنتی، تاکنون هیچ گاه به این اندازه دوست داشتنی درنظرت نیامده. 

فلسفه ای نو از شکست

ویژگی دیگری که HCF را از تمام سریال هایی که تاکنون دیده بودم متمایز می ساخت، هنر به تصویر کشیدن شکست، به طریقی کاملا "نو" بود. بعد از دیدن این سریال است که فلسفه تو از شکست "قطعا"تغییر خواهد کرد. در HCF شکست های زیادی بود که به تصویر کشیده شد ( و انتخاب دنیای تکنولوژی به عنوان بستر قصه، به خوبی این امکان را در اختیار سازندگان سریال قرار می داد که با بی رحمی از مرگ و تولد های پیاپی موجود در این بستر، نهایت استفاده را به نفع پیش برد قصه ببرند! ) منظورم این است که وقتی سریال حرف های زیادی درباره شکست و فلسفه اش، برای زدن داشت، انتخاب دنیای تکنولوژی به عنوان بستر کار یقینا مناسب و هوشمندانه به نظر می رسید، چرا که این دنیا، دنیایی ست سریع و پر از رقابت. خصوصا در اوایل دهه 1980 که تازه آغاز دوران طفولیت این جهان گسترده بود و این یعنی هنوز چیز های بی نهایت زیادی در زیر پوسته این کامپیوتر ها، منتظر انسان های بی پروا و رویاپردازی هستند تا پرده ها را یکی پس از دیگری کنار زنند و همچون کارگران معدن، گنج های انبوه این دنیا را کشف، و خلق کنند. انقلاب هایی مثل اینترنت که چیزی حدود ده سال بعد از نقطه شروع سریال، در آن به تصویر کشیده می شود یکی از همین گنج هاست. اما حرف اصلی این سریال این است که خلق و شکوفایی، همواره بهایی دارد. همانگونه که مرگ و تولد دو روی یک سکه هستند. تو با هرشکستی ممکن است بمیری، اما این خود یک تولد دیگر است. شکست به سادگی تو را آگاه می کند که برای رسیدن به کمال مطلوبت، چقدر باید کامل تر شوی. شکست حالی ات می کند که کمال هایی، بالاتر از کمال فعلی تو نیز وجود دارد. شکست یکجور هایی برایت می گوید که کمال، یک قله نیست. یک راه پله است! روی هر پله که بایستی خود کمالی نسبت به پله پایین ترت محسوب می شوی، و یک نقصان نسبت به پله بالاتر. خیلی وقت ها اگر شکست نباشد تو متوجه نمی شوی که نقصان هایی هم در کار بوده اند و در نتیجه کمال های کامل تری نیز. 

آدم های دوست داشتنی ای که من در این سریال با تمام کاستی ها و اشتباهات و شکست های فاجعه بارشان دیدم، نشانم دادند که هیچ وقت پایان راه نیست. حتی بزرگ ترین شکست ها هم نقطه ای برای شروع چیزی حیرت انگیزتر خواهند بود. آن ها این درس را با حالتی شعارآمیز در مخ مخاطبی که من باشم، فرو نکردند، آن ها با زندگی کردن این مفهوم، مرا به باور فلسفه یشان رساندند. چرا که از فصل اول تا فصل چهارم این سریال، من دیدم شکست و فاجعه های پی در پی آن ها را، و پس از هربار، شروع شکوهمند بعدیشان را.

سوختن یا ساختن؟ مساله این است!

من به چیز دیگری هم رسیدم. شاید این یکی در توجیه فلسفه ی : مسیر مهم تر از مقصد است! موثر باشد. اینکه زندگی یک چرخه است. مسیر پختگی، ظاهرا پایانی ندارد. بهتر است از فاصله بین شکست های کوچک گذشته و شکست های بزرگ آینده مان لذت اصلی را ببریم. چرا که ما همواره خامیم. و شکست، الزام رفع خامی هاست. نمی گویم اگر باشد خوب است! می گویم ضروری ست که باشد! یک باید است نه یک شاید. ( شکست و پیروزی نه بخش قابل توجه این چرخه، که ضرورت آن هستند.) چیزی که مهم است، به خاطر سپردن این نوید است که پس از هر پایان، آغازی دوباره وجود دارد. این بار، کامل تر و پخته تر از قبل آغازش می کنیم. بدون هیچ تضمینی که دردناک تر و سخت تر از قبل تمامش نکنیم، اما حداقلش این است که ما دیگر آن خام ابتدای کار نخواهیم بود. پخته تر خواهیم شد و باز یک پله کامل تر از قبل شروعش می کنیم.

 سوختن، بهای تکامل است. چیزی که قهرمان های دوست داشتنی halt and catch fire برایم به شگفتی زندگی اش کردند!

البته لزومی ندارد که بهایش را بپردازید! در واقع، هیچ لزومی برای سوختن و پختن وجود ندارد. شما می توانید در گوشه خام و امن زندگی تان بمانید و سنگر بگیرید. تکامل یک انتخاب است. اما ده سال بعد هم زندگی همین رنگی را خواهد داشت که امروز برایتان دارد. به همین اندازه امن، همین قدر تکراری و همین قدر محدود!

ارتباط

"...Computers aren't the thing, they are the thing that get us to the thing"

Joe McMillan-

ارتباط یک انسان با انسانی دیگر. چیزی که مثل موارد قبلی، جو، کمرون، دونا و گوردون، ( کاراکترهایی که halt از یازده سال زندگی آن ها برایمان روایت می کند) آن را برایم نه موعظه، که زندگی کردند. هرچند که به شکست های نسبتا فاجعه بارشان اشاراتی داشتم، اما این بدان معنا نیست که سریال،  صرفا یک غمنامه چهل قسمتی از بازنده های بزرگ است! آن ها برد های مهیجی هم داشتند که اگر سریال را ببینید متوجهش خواهید شد. اما در این برد ها ثروت، شهرت و موفقیت گاه به طرزی ناامید کننده در پرکردن حیاتی ترین نیاز این آدم ها، شکست می خوردند. نیاز به ارتباط! شاید بعضی وقت ها بود که در این سریال با خودم می گفتم، آن روز ها که هیچ چیز نداشتید و با تمام دنیا ( که دست به دست هم داده بودند تا هرچهارنفرتان را با رویاهای رادیکالی تان، در یک گور دسته جمعی زنده زنده دفن کنند!) با دست خالی می جنگیدید، روز های به مراتب شادتری داشتید تا این روز های به تنهایی، غرق در موفقیتتان... همانطور که در نقل قول خواندید: "کامپیوترا اصل کار نیستن، اونا چیزایین که ما رو به اصل کار می رسونن" و این اصل کار از نظر جو ارتباط بود. چه از لحاظ استعاری بخواهیم ارتباطات گسترده ای را در نظر بگیریم که در پایان کار به"اینترنت" ملقب شد و ( امروزه نیز همین جادو، من و شما را از پشت مانیتور هایمان بهم پیونده داده …) و چه ارتباطات جو با تمام دیگر کاراکتر ها و یا حتی ارتباطات هر چهارنفرشان با یکدیگر. سفر یازده ساله ی آن ها به هرکدام چیزی را داد که کاملشان می کرد. ارتباطات یکی از آن مهم ترین ها بود. چیزی که همگی شان به آن نیاز داشتند. HCF جای خالی ارتباط را در برهه هایی از زندگی کاراکتر هایش به خوبی نشان می داد. و شاید در انتهای سریال به این نتیجه می رسیدی که این سفر طولانی هرچند کشف و خلق شاهکار های فراوانی را از دل دنیا تکنولوژی منجر شد، اما برای قهرمانان قصه ما بزرگترین غنیمت، نه شکست ها، نه پیروزی ها، نه پختگی ها، نه خامی ها (گفتیم که تاز زنده هستیم، این ماجرا ها هستند. می توانیم به سادگی از پایانی به آغاز دیگر بپریم ) که آشناییشان با یکدیگر بود. و پیوستگی عجیبی که مهم نبود بعد از چه فراز و نشیب های عظیمی، آن ها را دوباره به یکدیگر هدیه می داد.