پرسیدن سوالات پی در پی در جهت کالبدشکافی زندگی، اگر به کمک درمان بیماری ها و درد های عمیق پیکره زندگی نیاید، پس به چه دردی می خورد؟ اصلا چه لزومی دارد که مردم دلیل کار هایی که می کنند را آنچنان دقیق بدانند که یا اصلا آن کار ها را انجام ندهند یا حتی اگر شده جانشان را برایش بدهند؟! 

چرا دانستن دلیل کار ها انقدر مهم است؟! شاید برای میانبر زدن ها. مثلا همین قانون ها که مردم وضعشان می کنند برای جلوگیری از هرج و مرج و فلان و فلان. اگر دلیل و هدف وضع هرقانونی توضیح داده شود، آن وقت ممکن است حتی بشود در جاهایی به همان هدف و دلیلی که قوانین را زمانی وضع کرده ایم، خوده قوانین را شکست تا هدف های اصلی برآورده شوند. وقتی مقصد را  بشناسیم می توانیم گاهی حتی میانبر بزنیم یا اگر راه بسته بود راه دیگری برای رسیدن به مقصدمان بیابیم. اینگونه دیگر خودمان را اسیر وسیله ها نمی کنیم، ما به هدف خواهیم رسید. با هر وسیله ای که شرایطمان اقتضا کند. 

البته قبول دارم که قوانین هم خوبی های خودشان را دارند. آن ها کمک می کنند که حجم عظیمی از تصمیم گیری های روزانه ما برسر درست یا غلط کمتر شوند و زندگی مان را سخاوتمندانه راحت تر می کنند. اما باید حواسمان باشد که گاهی راه ها وارونه می شوند و آنجاست که اگر مقصدمان را ندانیم ما هم با قوانین به بیراهه می رویم. 

شاید یکی از کاربرد های فلسفه اینجا باشد که می آید و کمکمان می کند که به جای از بر کردن قوانین، علت هرکدام را دریابیم. 

فلسفه یعنی تحلیل. یعنی نوع خاصی از توضیح روند مسائل که بیش از هر نوع دیگری با عقل آدمیزاد جور دربیاید و مورد قبول قوه درکش باشد. فلسفه یعنی داستانی خوش فرم و خوش ساختمان از جهان و زندگی های درونش.