"خب تغییر کرده. بپذیرش. تمام خاطراتتو از اون دور بریز، چشماتو تا ته ته ته ته بازشون کن، و بپذیرش که این آدم تغییر کرده." 

جمله بالا بیشتر یک واگویه ذهنی بود. باید به خودم می گفتمش، و شاید نوشتنش توی وبلاگ کمک کنه تا بلندتر از حالت معمول صدای خودمو بشنوم. گاهی اوقات، یعنی خیلی اوقات، اتفاقاتی توی زندگیت می افتن که با مدل ذهنی تو از زندگی همخوانی چندانی ندارن. ممکنه یهو بهت بگن از فردا قیمت دلار به جای چهار پنج هزارتومن، یازده هزارتومن میشه، یا اینکه ممکنه یه روز بهت بگن فردا که از خواب بیدار بشی دیگه به این راحتی آب خوردن نداری، روزی یک بار حق نوشیدن و شایدم، در بهترین حالتش، هفته ای یک بار حق و واقع بینانه ترش، "امکان" استحمام خواهی داشت.

اما این پست برای تکرار مکررات این روزهامون نیست. می خوام توی این پست از غافلگیری عمیق تری حرف بزنم که هرزگاهی به سراغت میاد و ممکنه بدجوری اذیتت کنه. از تغییر آدما. به جای نرخ دلار یا مصرف آب، ممکنه یه روز تغییر آدما اذیتت کنه. مدت هاست که با یه آدم در ارتباطی، بهش نزدیکی، رازهاتو می دونه یا شایدم نمی دونه، شایدم اونقدرها بهش نزدیک نباشی. اما در هر حال اونقدری دیدیش که بتونی یه مدل ذهنی از این آدم توی ذهن خودت بسازی و اگر کسی جایی اسم این آدمو جلوی تو برد، اون وقت براساس اون مدل، اون اسم و فامیلو برای خودت توصیف کنی.

حالا چیزی که ممکنه آدما رو غافلگیر کنه، اتفاقیه که ممکنه باعث شکسته شدن این مدل ذهنی بشه. این پروسه عجیبی نیست، در حقیقت به نظر من، یادگیری در تضاد هاست که اتفاق می افته. (البته این نظر دقیق خودم نبوده، ایده ای بوده که در روزنوشته های محمدرضا شعبانعلی خوندم و بعد از یه مدت پذیرفتمش و ستایشش کردم) اما یادگیری هم مثل هر پروسه ارزشمند دیگه ای، دردناکه. خصوصا اگر مربوط به آدم ها و روابط و احساسات تو باشه. از سخت ترین لحظات زندگی، وقت هاییه که تو با تضاد بین دنیای بیرون و درونت رو به رو میشی. 

و اما از سخت ترین نوع این تضاد ها، تضادییه که توی آدم ها خواهی دید. همونطور که گفتم، کسی رو اونقدر می شناسی که حالا دیگه برات تبدیل به یه مدل قابل پیش بینی ذهنی شده. می تونی واکنش هایی رو که ممکنه نسبت به موقعیت های مختلف نشون بده رو برای خودت پیش بینی کنی. می تونی حدس بزنی که چه چیز هایی ناراحتش می کنن. می تونی از اصول اخلاقیش حداقل با اطمینانی، تا حدودی نسبی، حرف بزنی. به عبارتی، با آدمی در حدی بودی که ادعا کنی ازش "شناخت" داری. 

حالا نقطه بحرانی تو در روابطت با یکچنین آدمی، که از قضا ممکنه دوستش هم داشته باشی، اونجاییه که اون آدم به هزار و یک دلیل که اینجا جای صحبت ازش نیست، تغییر می کنه. لحظه به لحظه که می بینیش، مرز های مدل ذهنی تو رو برات میشکنه و غافلگیرت می کنه. این غافلگیری بعضی وقتا باعث خوشحالیه و گاهی هم مایه رنج و عذاب. اما حرف من تله ی خودساخته اییه که ممکنه اکثر ما در اینطور مواقع به دامش بیوفتیم و زندگی رو برای خودمون سخت تر کنیم. 

مثلا برای خودم نمونه همچین موردی پیش اومده. آدمی رو می شناختم.(می گم می شناختم، چون فقط در گذشته این فعل صحیح بوده.) و حالا اون آدم تغییر کرده. تغییراتی که خوشایند من نیست. تغییراتی که از نظر هردوی ما باعث تقاطعات جدی بین خطوط فکری و اخلاقی مون شده. می خوام تز های روشنفکرانه موجود روی میز مثل "پذیرفتن" تفاوت ها رو از این نقطه نظر نادیده بگیرم و عمقی تر و حسی تر قضیه رو بررسی کنم. پذیرفتن تا جایی معنا میده که تو جلوی طرز زندگی متفاوت فرد دیگه ای رو، مادامی که به تو آسیبی نمی زنه، نگیری. اما پذیرفتن هیچ وقت نگفته که تو مجبوری با آدمی که صرفا می تونی "بپذیریش" و نه بیشتر، نزدیک و صمیمی باقی بمونی. 

از بدترین گزینه هایی که ممکنه اینطور مواقع انتخاب کنی، تلاش برای انکار و از اون بدتر، برگردوندن همه چیز به حالت اوله. همونطور که هممون ممکنه شنیده باشیم، حتی هوش، به معنای توانایی افراد در تطبیق خودشون با محیطه. و این درست نقطه مقابل انکار و مقاومت در برابر یک تغییره. 

متدی که من خودم در پیش گرفتم، اوایل متد مقاومت و تلاش برای برگردوندن آدم روبه روم به آدمی بود که توی خاطراتم باهاش رابطه داشتم. بعد از یک مدت طولانی، به متد انکار رو آوردم، سعی کردم نبینم، نشنوم، نادیده بگیرم، به نوعی دوست بمونم، اما نه با آدم فعلی، با تصویری که از آدم فعلی توی ذهنم داشتم. اعتراف می کنم که این متد، از متد قبل بهتر و کم دردتر بود. اما نه بادوام تر! برعکس متد قبل که یه جور درد دائم و یکنواخت داشت، این متد مثل مسکن عمل می کرد. برای مدتی کاملا بی درد بودی و آروم. اما هرزگاهی، تغییرات به حدی شدید جلوه می کردن که دوباره حال، به گذشته غالب می شد و تو رو به واقعیت تلخ موجودت برمی گردوند. تو می موندی و رفیقی که دیگه رفیق نبود. بنابراین هردو متدو بعد از یک مدت رها کردم. اونا کاربردی نداشتن. 

تصمیم گرفتم شجاعت به خرج بدم، کار درستو به جای کار آسون انتخاب کنم، و انجامش بدم. چشمامو باز کردم (به زور و حتی شده با چوب کبریت!) سعی کردم حقایقو بکوبم توی صورتم. با اتفاقات جدیدی که برام افتاده بود، افتادم به جون خاطرات شیرین گذشته و سعی کردم همه رو پاک کنم. وقتی به اطلاعات منسوخ شده قبل دسترسی نداشته باشی، جواب دادن به یک سوال متعلق به امروز کار راحت تری میشه، حتی اگه هیییچ سرنخی برات نمونده باشه. 

حالا این منم، با آدمی که امروز جلومه. با "این" اصول اخلاقی، "این" اصول فکری، "این" نگاه به زندگی و "این" جهان بینی. حقایق هرچقدر هم که تلخ به نظر می رسیدن، باز نوعی روشنایی و آرامش توشون بود. حداقل از جنگ با خودت دست برمی داشتی و با آرامش به استقبال حقیقت می رفتی، هرچقدرم که تلخ بود، دست کم مسمومِ دروغ و فریب گذشته نبود. 

حالا باید تصمیم بگیرم. با "این" حد از واقعیت باید چی کار کنم؟ که می خوام چی کار کنم؟ عمق رابطه مو با اون آدم تغییر بدم، یا اینکه یه سیر نزولی کاهش عمقو در پیش بگیرم که تا حد پایان ارتباط ادامه پیدا کنه؟

تصمیم هرچی هم که باشه، از سرپوش گذاشتن رو یه درد قدیمی بهتره، به قول معروف: یک پایان تلخ بهتر از یک تلخی بی پایانه :) ...