پله برقی

سال ها پیشِ خودم را تصور می کنم (آن وقت ها که درست مثل الانم خیلی چیز ها را نمی فهمیدم یا اصلا بدتر از آن، اشتباهی می فهمیدم). یک روز نمی دانم چه شد که از یک نفر شنیدم که خارجی ها (منظور، مردم ساکن در کشور های توسعه یافته هستند) که روی پله برقی می ایستند، همگی دست راست (یا حالا شاید هم دست چپش) می ایستند تا اگر کسی عجله داشت راحت از ردیف خالی پله برقی رد شود. آن موقع ها، دقیقش را که یادم نیست اما یکچنین فکر هایی با خودم می کردم: به به! عجب شعور و فرهنگی! خارجی اند دیگر! (در زیرلایه هایش هم ممکن بود بگویم: چقدر لوس اند! این مسخره بازی ها دیگر چیست؟! واه! خب حتما باید با یکسری لوس بازی ها نشان بدهید که چقدر باکلاس تر و بافرهنگ تر و باشعورتر از ما هستید؟!) از دیگر واکنش هایم هم شاید این ها می بودند: خوش به حالشان! چرا مملکت ما اینجوری ست؟ چرا ما انقدر بیشعوریم؟ چرا همه چیز ما انقدر بد و بیشعورانه و عقب افتاده است و همه چیز آن ها انقدر خوب و باشعورانه و متمدنانه؟!

خب، چه توقعی داشتید؟! جوان بودم و خام و کم عقلی می کردم. شاید تمام نظراتم ناشی از هیجاناتی بود که از دیگران به ارث برده بودم. شاید ناشی از میانگین افکار جامعه ام بود که بی چون و چرا پذیرفته بودمشان. هرچه که هست، قانون و قانون مداریشان بعضی وقت ها بدجوری روی اعصابم بود! نمی توانستم دلیل این همه قانون مداری لوس و مسخره را بفهمم. قابل درک نبود. تنها نتیجه ای که یک بچه مدرسه ای اینطور مواقع  با توجه سطح تفکر بچگانه اش می توانست بگیرد این بود که ‌خارجی ها خیلی لوس (!) و بافرهنگ و متفکر و پیشرفته هستند و ماها خیلی بی فرهنگ و نامتمدن و بیشعور!

گذشت آن روز ها تا من چیزی را بفهمم که علت تمام این تفاوت ها را برایم توجیه کند. امروز که چنین اعمالی را از آن ها می بینم، مثلا وقتی می بینم انقدر دقیق قوانین راهنمایی و رانندگی را رعایت می کنند (حالا شاید نه "آنقدر" ها هم دقیق، اما از ما دقیق تر)، عادت کمربند ایمنی بستن هیچ وقت از سرشان نمی افتد، چراغ عابر پیاده که می گوید الان باید بایستید، می ایستند تا چراغ سبز شود، نه تنها آشغال در هیچ جا نمی اندازند، بلکه به شکل عجیبی هم نسبت به جداسازی زباله های خشک و ترشان (و البته در یک فیلمی دیدم که چند دسته دیگر هم برای طبقه بندی زباله هایشان از ما بیشتر دارند، مثلا زباله های مخصوص کمپوست!) حساسیتِ (بعضا اضافی!) به خرج می دهند، (و البته هزار و یک تفاوت عمده فرهنگی دیگر که همگی مان خوب به آن ها آگاهیم.) به جای رویکرد قبلی ام که عموما با تمسخر، تحقیر، تعجب و دست آخر هم احساس بیشعوری کردن همراه بود، با دید خیلی متفاوت تری به قضیه نگاه می کنم.

آن ها این کار ها را نه از روی شعور خدادادیشان، نه از روی باکلاس تر بودنشان، نه به قصد تحقیر ما بی فرهنگ های جهان سومی، نه به قصد به رخ کشیدن فرهنگشان، بلکه به سادگی، تنها به قصد "بهتر کردن" زندگیشان انجام می دهند. شاید برای ما سال های مدیدی احتیاج باشد تا به نقطه ای برسیم که تصمیم بگیریم برای بهتر کردن زندگی مان کاری را انجام دهیم، یا از قانونی تبعیت کنیم، اما آن ها (لااقل اکثرشان) تنها چیزی که بیشتر از ما دارند، "عشق" و علاقه نسبت به خودشان (در درجه "اول") و هم نوعانشان (در درجه دوم) است. آن ها دیگر فهمیده اند که می شود با بستن یک کمربند ایمنی احتمال خطر را برای خودشان کمتر کنند، پس چرا نباید این کار را بکنند؟! فهمیده اند که جداسازی زباله به بازیافت بهتر آن کمک می کند، و این کار شاید حجمی از زباله دانیِ همگانی ای که در حال ساختنش هستیم را کمتر کند، پس چرا نباید این کار را بکنند؟! آن ها با خودشان فکر کرده اند که اگر در شهرشان، خیابان هایشان، ساحل لب دریای شمالشان (!) آشغال نریزند، شهرشان تمیز خواهدماند، زیبا خواهدماند، طبیعتشان نابود نخواهدشد، پس چرا نباید انجامش دهند؟! و درک این ساختار منطقی به نظر من حتی از درک 2=1+1 هم ساده تر خواهد بود، زیرا برای دانستن اولی به حداقل سوادی احتیاج داری، اما برای اینکه بفهمی آشغال نریختنت به نفع همگی مان است، حتی به سواد هم نیازی نیست. بچه چهار ساله هم احتمالا این را درک خواهد کرد.

پس چرا با همه شفافیتی که یک چنین معادله منطقی ای دارد، باز هم درکش برای ما انقدر مشکل است؟! جوابش را شاید من هم درست ندانم اما به گمانم، چیزی هست که اگرچه برای متوجه این معادله شدن به آن احتیاجی نداریم، اما برای درکش و به آن عمل کردنش حتما لازممان می شود و آن، "عشق" به خودمان است. کسی که از درون نسبت به خودش، و به تبع آن به هم میهنانش، و به دنبال آن به هم نوعانش نه تنها هیچ علاقه ای ندارد که تنفر هم دارد (می تواند حتی از نوع پنهانش باشد)، دیگر چه نیازی به انجام دادن کاری دارد که زندگی خودش و هم نوعانش را بهتر می کند؟! از همین روست که حتی اگر دیگرانی را هم ببیند که برای بهتر شدن زندگی کاری می کنند (نمونه اش خوده سال ها پیش من) یا تعجب می کند، یا تمسخر، یا تحقیر، دست آخر هم، هم بر نفرتش از خود و هم بر حسرت و نفرتش (توأمان با هم!) از افراد باشعور (!) مذکور اضافه می شود.